دو شنبه 16 تير 1393برچسب:, :: 10:40 :: نويسنده : mar♡jan
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘـــــ ـــﻢ
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﺨـــــ ــــﻮﺍﻡ …
ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘـــــ ـــﻢ …
ﭘﺎﻣﻮ ﮐﻮﺑﯿﺪﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻔﺘــــــ ــــﻢ …
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﺨـــــــ ــــﻮﺍﻡ …
ﺁﺭﻭﻡ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺁﺧـ ـﻪ ﻗﻮﻟﺸـ ـــﻮ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕـ ــﻪ ﺩﺍﺩﻡ !
نظرات شما عزیزان:
ܓ♥●•٠·˙ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·
خیلی دلم میخواد به بعضی از ادمها که بعد از مدتی سراغم رو میگیرن میپرسن خوبی؟ چه خبر؟ بگم این حرفها رو ول کن بگو چی میخوای!! ܓ♥●•٠·˙ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠
ادم نباید دوست پیدا کنه..
چون وقتی میرن.. وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ زد.. وقتی نمیتونی دردودل کنی یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی و همه دوستی خلاصه میشه تو عکســـــهات و خاطراتـتــــ.. هی بغــــض تو گلوتـــــ گیر میکنه.. خفتـــــ میکنه.. و... ادما بآس همیشه تنهــــا بمونن.. هـــــِـــــی
میدانی؟
گاهی خداهم شانه اش را به ما قرض نمی دهد، انسانها که جای خود دارند... ...
ساعت23:52---26 مرداد 1393
تنها تو نازنینم...
مائده
ساعت18:50---23 مرداد 1393
به یاد داشته باش
خدا در دستیست که به یاری میگیری ، در قلبیست که شاد میکنی ... در لبخندیست که به لب مینشانی ... خدا در عطر خوش نانیست ، که به دیگری میدهی در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی و آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی ... !
خیابانهاے تنهایــے ،
دلــے ولگرد مے خواهد و آوازم بدون تو ، سکوتــے سرد مے خواهد برایت مردـہ بودم تا ، برایم تب کند قلبت ولے حتے نپرسیدے “دلت همدرد مــے خواهد
پیر شدم، به اندازه تمام حرفایی که باید میزدم و تو گلوم موند. به اندازه تمام
جر و بحثهایی که باید میکردم و تو ذهنم انجام شد
وقتی من وگذاشتید تو قبر... بزنید روشونه ام و بگید, سخت گذشت رفیق, ولی دیدی بلاخره گذشت
فردا یک راز است نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود حسرتش رانخور و اما... امروز یک هدیه است قدرش را بدان نمیتوان برگشت وآغاز خوبی داشت میتوان آغاز کرد و پایان خوبی ساخت
یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟! و من سکوت کردم… دیدی …! جاده جایی نرفت…! آن که رفت ، تو بودی راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را
سرمایه ی آدمی یک نفس است
و آن نفس برای یک هم نفس است اگر نفسی، با نفسی، هم نفس است همان یک نفس، برای یک عمر بس است
صـداے پایــش آرامـ آرامـ بـہ گوشـمـ مـے رسد (!)
چیـڪ چیـڪ گونہـ امـ را بوسیـد نـَمـ نـَمـ از گوشـہ چشمـمـ چڪیـد باز هـمـ خاطراتـمـ زنـده شـد (!) مـטּ و تـو بـہ یـاد بـاراטּ یـا شـاید بہ یـاد تـو , مـטּ و بـاراטּ فرقـے نمـے ڪند . / . . . چـہ در ڪنـارم باشـے چـہ در ڪنـارش باشـے زیـر بـاراטּ یـاد تــو مـرا خیس میـڪند (!)
سلــام آبجـــی خانوم خوبی؟؟؟؟؟؟
بابا شرمنده کردی دمـــت گـــررررم ترکوندی ممنـــووووووونم . . . روزی مثل امروز مثل فردا...
ساعت9:52---17 تير 1393
در یک روز آشنا به سویت خواهم آمد عشق من
روزی مثل امروز مثل فردا. روزی که یک شاخه رز سفید همراهم خواهد بود روزی که ساعت هایش طلاییست دستهایم را خواهم گشود و تو را به دور دستها به سرزمین زیبای گل ها ماهی ها به جایی که دست هیچ کس به ما نرسد خواهــــــــــــــــــــــــــ ـم برد روزی مثل امروز مثل فردا به سویت خواهم آمد و به سرزمین مهتاب برکه و کلبه خواهیم کوچید با قایق کوچک زیبایمان دور خواهیم شد و آب و آینه و سرشک را ترانه خواهیم کرد ترانه روزها و شب هایمان عشق من.. ...شبی به یاد تو تا صبح نخوابیدم
ساعت9:39---17 تير 1393
روی تخت بی تابم.پنجره شب را باز می کنم.کوچه هم انگار چشمهایش را بر پنجره ام خیره کرده است.من به انتظار معتادم.به سپیده صبح.به آواز گنجشککان درختچه حیاط خانه ام.
همان درختچه ای که روزها در زیر سایه اش ساعت ها عشق در زیر انگشتانم انعکاس می یافت...آری عشق من!من به بیداری معتادم... پاسخ:ومن به رویای تو معتادم....
انصاف نیست …
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی … و آنقدر بزرگ باشد … که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …
وقتی تنها باشی از تعطیل بودن هیچ روزی ذوق نمیکنی!
همیشه تو تعطیلات تنهایی آدم چند برابر میشه... چه سخت است... تشبیح کردن عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی وقتی میدانی که پنج شنبه ای نیست تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند... سیگار بهانه است.. و من بــــــاز... عمیق تر پک می زنم... تا خاکستر کنم... روزهای بر باد رفته ام را...!!!
هعــــــــــی
درد دلمو گفتــــی سلــــــــام بــر آبجــــی مـــرجان بی معـــــرفت خودم خـــوبی؟؟؟؟ آبجــــی وب جدیدمــــه لینکــــت کردم خوشحـــال میشـــم گــــاهی نگــــاهی یاقوت
ساعت11:51---16 تير 1393
گفتم بیا.. گفت پاهایم یخ زده!
و من به پایش سوختم! گرم شد... رفت به سوی دیگری!
|